شعري براي تو

اين شعر را براي تو ميگويم

در يک غروب تنهء تابستان

در نيمه هاي اين ره شوم آغاز

در کهنه گور اين غم بي پايان

 

 

اين آخرين ترانه لالائيست

در پاي گاهوارهء خواب تو

باشد که بانگ وحشي اين فرياد

پيچد در آسمان شباب تو

 

 

بگذار سايهء من سرگردان

از سايهء تو، دور و جدا باشد

روزي به هم رسيم که گر باشد

کس بين ما،نه غير خدا باشد

 

 

من تکيه داده ام به دري تاريک

پيشاني فشرده ز دردم را

ميسايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازک و سردم را

 

 

آن داغ ننگ خورده که ميخنديد

بر طعنه هاي بيهده،من بودم

گفتم: که بانگ هستي خود باشم

اما دريغ و درد که "زن" بودم

 

 

چشمان بيگناه تو چون لغزد

بر اين کتاب درهم بي آغاز

عصيان ريشه دار زمانها را

بيني شگفته در دل هر آواز

 

 

اينجا ستاره ها همه خاموشند

اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شکوفه هاي گل مريم

بيقدرتر ز خار بيابانند

 

 

اينجا نشسته بر سر هر راهي

ديو دروغ و ننگ و رياکاري

در آسمان تيره نميبينم

نوري ز صبح روشن بيداري

 

 

بگذار تا دوباره شود لبريز

چشمان من ز دانهء شبنمها

رفتم ز خود که پرده در اندازم

از چهرپاک حضرت مريم ها

 

 

بگسسته ام ز ساحل خوشنامي

در سينه ام ستارهء طوفانست

پروازگاه شعلهء خشم  من

دردا،فضاي تيرهء زندانست

 

 

من تکيه داده ام بدري تاريک

پيشاني فشرده ز دردم را

ميسايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازک و سردم را

 

 

با اين گروه زاهد ظاهر ساز

دانم که اين جدال نه آسانست

شهر من وتو ، طفلک شيرينم

ديريست کاشانه شيطانست

 

 

روزي رسد که چشم تو با حسرت

لغزد بر اين ترانهء دردآلود

جوئي مرا درون سخنهايم

گوئي بخود که مادر من

 

 

 فروغ فرخزاد

ديوار

 

 در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد

چشم هاي وحشي تو در سكوت خويش

گرد من ديوار مي سازد

مي گريزم از تو در بيراه هاي راه

 

فروغ فرخزاد

 

تا ببينم دشت ها را در غبار ماه

تا بشويم تن به آب چشمه هاي نور

در مه رنگين صبح گرم تابستان

پر كنم دامان ز سوسن هاي صحرائي

بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان

 

 

مي گريزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم بروي سبزه ها پا را

يا بنوشم شبنم سرد علف ها را

 

 

مي گريزم از تو تا در ساحلي متروك

از فراز صخره هاي گمشده در ابر تاريكي

بنگرم رقص دوار انگيز توفان هاي دريا را

 

 

در غروبي دور

چون كبوترهاي وحشي زير پر گيرم

دشت ها را، كوه ها را، آسمان ها را

بشنوم از لابلاي بوته هاي خشك

نغمه هاي شادي مرغان صحرا را

 

 

مي گريزم از تو تا دور از تو بگشايم

راه شهر آرزوها را

و درون شهر ...

قفل سنگين طلائي قصر رؤيا را

  

ليك چشمان تو با فرياد خاموشش

راه ها را در نگاهم تار مي سازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من ديوار مي سازد

 

عاقبت يكروز ...

مي گريزم از فسون ديده ترديد

مي تراوم همچو عطري از گل رنگين رؤياها

مي خزم در موج گيسوي نسيم شب

مي روم تا ساحل خورشيد

در جهاني خفته در آرامشي جاويد

 

نرم مي لغزم درون بستر ابري طلائي رنگ

پنجه هاي نور مي ريزد بروي آسمان شاد

طرح بس آهنگ

  

من از آنجا سر خوش و آزاد

ديده مي دوزم به دنيائي كه چشم پر فسون تو

راه هايش را به چشمم تار مي سازد

ديده مي دوزم بدنيائي كه چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن ديوار مي سازد

 

گناه

گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

 

 در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش

  

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

 

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا مي خواهم اي جانانه من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا  اي عاشق ديوانه من

 

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

بروي سينه اش مستانه لرزيد

 

گنه كردم گناهي پر ز لذت

در آغوشي كه گرم و آتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ و كينه جوي و آهنين بود

 

 

فروغ فرخزاد

"با این غرور بلندت"

در بقعه های سکت بودن
همراه خوب من
آن شال سبز کبر را
بدرود بیفکن
و با تمامی وسعت انسانیت بگو
که ما باغی این
باغی چنان بزرگ و سبز
که دنیا
در زیر سایه اش
خواب هزار ساله ی خود را
خمیازه می کشد
در بقعه های خامش بودن
از جوار ضریح
چندی است
طنین ضربه ی برخاستن بزرگ ترا نمی شنوم
همراه خوب من
از پله های بلند غرورت
بگیر دست مرا
تا قلب شب بشکافیم
و با ردای سپیده
به رقص برخیزیم
همراه خوب من
با این غرور بلندت
در سرزمین یائسه ها
تو تمامی خود نرفته ای بر باد
اینک
به رزیش رگبار سرخگونه ی خنجر
دست مرابگیر
تا از پل نگاه صادقانه ی مردم
به آفتاب
سفر کنیم

 

خسرو گلسرخي

"  خواب یلدا"

شب که می اید و می کوبد پشت را
به خودم می گویم
من همین فردا
کاری خواهم کرد
کاری کارستان
و به انبار کتان فقر کبریتی خواهم زد
تا همه نارفیقان من و تو بگویند
فلانی سایه ش سنگینه
پولش از پارو بالا میره
و در آن لحظه من مرد پیروزی خواهم بود
و همه مردم ،‌ با فدکاری یک بو تیمار
کار و نان خود را در دریا می ریزند
تا که جشن شفق سرخ گستاخ مرا
با زلال خون صادقشان
بر فراز شهر آذین بندند
و به دور نامم مشعل ها بفروزند
و بگویند
خسرو از خود ماست
پیروزی او دربست بهروزی ماست
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که به مادر خواهم گفت
غیر از آن یخچال و مبل و ماشین
چه نشستی دل غافل ، مادر
خوشبختی ، خوشحالی این است
که من و تو
میان قلب پر مهر مردم باشیم
و به دنیا نوری دیگر بخشیم
شب که می اید و می کوبد
پشت در را
به خودم می گویم
من همین فردا
به شب سنگین و مزمن
که به روی پلک همسفرم خوابیده ست
از پشت خنجر خواهم زد
و درون زخمش
صدها بمب خواهم ریخت
تا اگر خواست بیازارد پلک او را
منفجر گردد ، نابود شود
من همین فردا
به رفیقانم که همه از عریانی می گریند
خواهم گفت
گریه کار ابر است
من وتو با انگشتی چون شمشیر
من و تو با حرفی چون باروت
به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم به دنیا ، به فریاد بلند
عاقبت دیدید ما ما صاحب خورشید شدیم
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که همان بوسه ی تو خواهم بود
کز سر مهر به خورشید دهی
و منم شاد از این پیروزی
به حمیده روسری خواهم داد
تا که از باد جدایی نهراسد
و نگوید هوای سردی است
حیف شد مویم کوتاه کردم
شب که می اید و می کوبد پشت در را
به خودم می گویم
اگر از خواب شب یلدا ما برخیزیم
اگر از خواب بلند یلدا ، برخیزیم
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان

 

 

خسرو گلسرخي

"پرنده ی خیس"

می دانی
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
در ژرف تو
آینه ایست
که قفس ها را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
که انجماد روز را
در حوضچه ی شب غرق می کند
ای صمیمی
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
با شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند ؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زردپوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های ورود ممنوع
با خانه های به اجاره داده می شود
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم ؟
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم

 

 

خسرو گلسرخي

"در خیابان"

در خیابان مردی می گرید
پنجره های دو چشمش بسته ست
دست ها را باید
به گرو بگذارد
تا که یک پنجره را بگشاید
در خیابان مردی می گرید
همه روزان سپدیش جمعه ست
او که از بیکاری
تیر سلیمانی را می شمرد
در قدم های ملولش قفسی می رقصد
با خودش می گوید
کاش می شد همه ی عقربک ساعت ها
می ایستاد
کاش تردید سلام تو نبود
دست هایم همه بیمار پریدن هایی
از بغل دیوارست
کاش دستم دو کبوتر می بود
در خیابان مردی می گرید

 

 

خسرو گلسرخي

"  مرد خکی"

مردی درون میکده آمد
گفت : کشمکش پنجاه و پنج
از پشت پیشخوان
مردی به قامت یک خرس
دستی به زیر برد
تق
چوب پنبه را کشید
و بی خیال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خک
دستی به ته کفش خویش زد
الکل درون کبودی لیوان ، ترانه خواند
وقتی شمایل بطری
از سوزش عجیب نگهداری
و بوی تند رها شد
آن مرد بی قرار
دست خکی خود در دهان گذاشت
ناگاه از تعجب این کار
سی و هشت چشم نیمه خمار بسته
باز شد
و شگفتی و تحسین خویش را
مثل ستون خط و خالی سیگار
در چین چهره ی آن مرد گرم
خالی کرد
ناگاه
مردی صدای بمش را
بر گوش پیشخوان آویخت
میهمان من ، بفرمایید
چند لحظه سکوت ، بعد
صدای پر هیبت مردی دگر
فضای دود کافه را شکافت
من شرط را باختم به رفیقم
میهمان من ، بفرمایید
حساب شد
در اوج اضطراب میکده
آن مرد خکی سکت
پولی مچاله شده
بر چشم پیشخوان گذاشت
و در دو لنگه ی در ، ناپدید شد

 

 

خسرو گلسرخي

صداي پاي آب  

اهل كاشانم من

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستاني ، بهتر از آب روان .

*****

و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .

*****

من مسلمانم .

قبله ام يك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده من .

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را ، پي (( تكبيرة الاحرام )) علف مي خوانم

پي (( قد قامت )) موج .

*****

كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زير اقاقي هاست .

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر

(( حجر الاسود )) من روشني باغچه است .

*****

اهل كاشانم من

پيشه ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود .

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

پرده ام بي جان است .

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .

*****

اهل كاشانم من.

نسبم شايد برسد ..

به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك (( سيلك )).

نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد .

*****

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتي مرد ، آسمان آبي بود ،

مادرم بي خبر از خواب پريد ، خواهرم زيبا شد .

پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي ؟

من ازاو پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟

*****

پدرم نقاشي مي كرد .

تار هم مي ساخت ، تار هم مي زد .

خط خوبي هم داشت .

*****

باغ ما در طرف سايه دانايي بود .

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه ،

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آينه بود .

باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود .

ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويم در خواب .

آب بي فلسفه مي خوردم .

توت بي دانش مي چيدم .

تا اناري تركي بر مي داشت . دست فواره خواهش مي شد .

تا چلويي مي خواند ، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت .

گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد .

*****

شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .

فكر ، بازي مي كرد

زندگي چيزي بود . مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .

زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .

يك بغل آزادي بود .

زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .

*****

طفل پاورچين پاورچين ،  دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر

*****

من به مهماني دنيا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا .

تا ته كوچه شك ،

تا هواي خنك استغنا ،

تا شب خيس محبت رفتم .

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق .

رفتم . رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سكوت خواهش ،

تا صداي پر تنهايي .

*****

چيزها ديدم در روي زمين :

كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .

قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .

نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي دور شبنم بود ،

كاسه داغ محبت بود .

من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

*****

بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد

من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد

در چرا گاه (( نصيحت )) گاوي ديدم سبز

شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : (( شما ))

*****

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور

كاغذي ديدم ، از جنس بهار .

موزه اي ديدم ، دور از سبزه

مسجدي دور از آب

سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سئوال

*****

قاطري ديدم بارش (( انشاء ))

اشتري ديدم بارش سبد خالي (( پند و امثال )) .

عارفي ديدم بارش ((  تنناها ياهو ))

*****

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .

من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .

من قطاري ديدم .كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت . )

من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد .

و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشه آن پيدا بود :

كاكل پوپك ،

خالهاي پر پروانه ،

عكس غوكي در حوض

و عبور مگس از كوچه تنهايي .

خواهش روشن يك گنجشك ،وقتي از روي چناري به

زمين مي آيد .

و بلوغ خورشيد .

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح .

*****

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت .

پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت .

پله هايي كه به بام اشراق

پله هايي به سكوي تجلي مي رفت

*****

مادرم آن پائين

استكانها را در خاطره شط مي شست

*****

شهر پيدا بود

رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ

سقف بي كفتر صدها اتوبوس

گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج

در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي بست

كودكي هسته زرد الويي روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد

و بزي از (( خزر )) نقشه جغرافي آب مي خورد

*****

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب

چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

مرد گاريچي در حسرت مرگ

*****

جشن پيدا بود ، موج پيدا بود

برف پيدا بود دوستي پيدابود

كلمه پيدا بود

آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون

سمت مرطوب حياط

شرق اندوه نهاد بشري

فصل ول گردي در كوچه زن

بوي تنهايي در كوچه فصل .

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود .

*****

سفر دانه به گل .

سفر پيچك اين خانه به آن خانه .

سفر ماه به حوض .

فوران گل حسرت از خاك .

ريزش تاك جوان از ديوار .

بارش شبنم روي پل خواب .

پرش شادي از خندق مرگ .

گذر حادثــه از پشت كلام  .

*****

جنگ يك روزنه با خواهش نور .

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد .

جنگ تنهايي با يك آواز .

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل .

جنگ خونين انار و دندان .

جنگ (( نازي )) ها با ساقه ناز .

جنگ طوطي و فصاحت با هم .

جنگ پيشاني با سردي مهر .

*****

حمله كاشي مسجد به سجود .

حمله باد به معراج حباب صابون .

حمله لشگر پروانه به بنامه (( دفع آفات )) .

حمله دسته سنجاقك ، به صف كارگر (( لوله كشي )) .

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .

حمله واژه به فك شاعر .

*****

فتح يك قرن به دست يك شعر .

 فتح يك باغ به دست يك سار .

فتح يك كوچه به دست دو سلام .

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي .

فتح يك عيد به دست دو عروسگ ، يك توپ

*****

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر

قتل يك قصه سر كوچه خواب

قتل يك غصه به دستور سرود

قتل مهتاب به فرمان نئون

قتل يك بيد به دست (( دولت ))

قتل يك شاعر افسرده به دست گل سرخ

همه روي زمين پيدا بود

نظم در كوچه يونان مي رفت

جغد در (( باغ معلق )) مي خواند

باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به

خاور مي راند

روي درياچه آرام (( نگين )) قايقي گل مي برد

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود

*****

مردمان را ديدم

شهرها را ديدم

دشت ها را ، كوهها را ديدم

آب را ديدم ، خاك را ديدم

نورو ظلمت را ديدم

و گياهان را در نور ، و گياهان را د رظلمت ديدم

جانورها را در نور ، جانور ها را در ظلمت ديدم

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم

*****

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .

*****

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انار ستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

*****

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

*****

روح من در جهت تازه اشياء جاري است .

روح من كم سال است .

روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .

روح من بيكار است :

قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .

روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

*****

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .

رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ .

هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .

بوته خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

*****

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .

مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري

تابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير

*****

من به سيبي خشنودم

و به بوئيدن يك بوته بابونه .

من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .

و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .

من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،

رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد .

سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد .

ماه در خواب بيابان چيست ،

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

*****

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي (( ماه )) ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

*****

زندگي  شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

 زندگي  (( مجذور )) آينه است .

زندگي گل به (( توان )) ابديت ،

زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،

زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست .

*****

هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت ؟

 *****

من نمي دانم

كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ،

 كبوتر زيباست .

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

واژه را بايد شست .

واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد

چتر را بايد بست ،

زير باران بايد رفت .

فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .

دوست را ، زير باران بايد جست .

زير باران بايد با زن خوابيد .

زير باران بايد بازي كرد .

زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد . نيلوفر كاشت ، زندگي تر شدن پي درپي،

زندگي آب تني كردن در حوضچه (( اكنون )) است .

*****

رخت ها را بكنيم :

آب در يك قدمي است

روشني را بچشيم .

شب يك دهكده را وزن كنيم . خواب يك آهو را .

گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم .

روي قانون چمن پا نگذاريم

در موستان گره ذايقه را باز كنيم .

و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد .

و نگوئيم كه شب چيز بدي است .

و نگوئيم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ .

و بيارايم سبد

ببريم اينهمه سرخ ، اين همه سبز .

*****

صبح ها نان و پنيرك بخوريم

و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند .

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون .

و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت .

و اگر مرك نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت .

و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد .

و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه درياها

و نپرسيم كجاييم ،

بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را .

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست .

و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند .

پشت سرنيست فضايي زنده .

پشت سر مرغ نمي خواند .

پشت سر باد نمي آيد .

پشت سرپنجره سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است .

پشت سرخستگي تاريخ است .

پشت سرخاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد .

*****

لب دريا برويم ،

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوت از آب .

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

*****

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم

( ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،

مي رسد دست به سقف ملكوت .

ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .

گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ،  قطر نارنج ، شعاع فانوس . )

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجره نيست .

مرگ در ذهن اقاقي جاري است .

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .

مرگ گاهي ريحان مي چيند .

مرگ گاهي ودكا مي نوشد .

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است . )

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .

*****

پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .

بگذاريم غريزه پي بازي  برود .

كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .

چيز بنويسد و

به خيابان برود .

ساده باشيم .

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت .

*****

كار ما نيست شناسايي  (( راز )) گل سرخ .

كار ما شايد اين است

كه در (( افسون )) گل سرخ شناور باشيم .

پشت دانايي اردو بزنيم .

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم .

هيجان را پرواز دهيم .

روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم .

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي (( هستي )) .

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم .

نام را باز ستانيم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم .

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم .

*****

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم .

                                                                           

 

سهراب سپهري

 

شب ها كه مي سوخت

شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

 

 

مرحوم فريدون مشيري

درياب مرا، دريا

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

***

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

***

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

***

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

***

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

***

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

***

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

***

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

***

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

***

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

***

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

**

 

مرحوم فريدون مشيري

پس از باران

گل از تراوت باران صبحدم، لبريز

هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز

صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار

كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز

هزار چلچله در برج صبح مي خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز

به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست

روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز

مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است

فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز

ببين در آينه ي روزگار نقش بلا

كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز

چگونه درد شكيبايي اش نيازارد

دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

 

 

فريدون مشيري

چه آرزوها

درآمد
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
چه‌ها كه مي بينم و باور ندارم
چه‌ها، ‌چه‌ها، چه‌ها، كه مي‌بينم و باور ندارم

مويه
حذر نجويم از هر چه مرا برسر آيد
گو در آيد، در آيد
كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم

برگشت به فرود
اگرچه باور ندارم كه ياور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم

مخالف
سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم
خبر نداريم
خوشا كزين بستر ديگر ، سر بر نداريم

برگشت
در اين غم ، چون شمع ماتم
عجب كه از گريه آبم نبرده باز
چه‌ها چه‌ها چه‌ها كه مي بينم و باور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم

 

مهدي اخوان ثالث 
 

"راستي ، اي واي ، آيا"

 

"راستي ، اي واي ، آيا"

 

دگر ره شب آمد تا جهاني سيا كند
جهاني سياهي با دلم تا چها كند

بيامد كه باز آن تيره مفرش بگسترد
همان گوهر آجين خيمه اش را به پا كند
سپي گله اش را بي شباني كند يله
در اين دشت ازرق تا بهر سو چرا كند
بدان زال فرزندش سفر كرده مي نگر
كه از بعد مغرب چون نماز عشا كند
سيم ركعت است اين غافل اما دهد سلام
پس آنگه دو دستش غرقه در چين فرا كند
به چشمش چه اشكي راستي اي شب اين فروغ
بيايد تو را جاويد پر روشنا كند

غريبان عالم جمله ديگر بس ايمنند
ز بس كاين زن اينك بيكرانه دعا كند
اگر مرده باشد آن سفر كرده واي واي
زنك جامه بايد چون تو جامه ي عزا كند
بگو اي شب آيا كائنات اين دعا شنيد
ومردي بود كز اشك اين زن حيا كند ؟

 

مهدي اخوان ثالث

آب و آتش

آب و آتش نسبتي دارند جاويدان
مثل شب با روز، اما از شگفتيها
ما مقدس آتشي بوديم و آب زندگي در ما
آتشي با شعله هاي آبي زيبا
آه

سوزدم تا زنده‌ام يادش كه ما بوديم
آتشي سوزان و سوزاننده و زنده
چشمه ي بس پاكي روشن
هم فروغ و فر ديرين را فروزنده
هم چراغ شب زداي معبر فردا

آب و آتش نسبتي دارند ديرينه
آتشي كه آب مي پاشند بر آن ، مي كند فرياد
ما مقدس آتشي بوديم ، بر ما آب پاشيدند
آبهاي شومي و تاريكي و بيداد
خاست فريادي، و درد آلود فريادي

من همان فريادم، آن فرياد غم بنياد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، اين از ياد
كآتشي بوديم بر ما آب پاشيدند
 گفتم و مي گويم و پيوسته خواهم گفت
ور رود بود و نبودم
همچنان كه رفته است و مي رود
بر باد

 

 

مهدي اخوان ثالث

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

 

مهدي اخوان ثالث
 

خاطرات

 باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستي سوزت

  

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

 

باز در خلوت من دست خيال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستي ريخت

در نگاهت عطش توفان بود

 

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانه عشق

 

ياد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

ياد آن خنده بيرنگ و خموش

كه سراپاي وجودم را سوخت

 

رفتي و در دل من ماند بجاي

عشقي آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پرده اشك

حسرتي يخ زده در خنده سرد

  

آه اگر باز بسويم آئي

ديگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده عشق

آخر آتش فكند برجانت

 

 

 

فروغ فرخزاد

آئينه شكسته

 

 ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

 

 عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه

در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

 

 گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست

تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند بتن من

با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

 

 او نيست كه در مردمك چشم سياهم

تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب

كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

 

 او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را

اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس

او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را

 

 من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت

گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را

بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را